کهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته میخریم.........کفشای پاره میخریم........اسباب کهنه میخریم...........بی اختیار داد زدم ک:کهنه فروش قلب شکسته میخری
من سعیدم یه دل شکسته بعضیا به من میگن دیوونه راستم میگن من خیلی دیوونه ام که عاشق شدم تو این دوره زمونه دیگه کسی عاشق نمیشه............ این وبلاگو فقط بخاطره عشقم نوشتم عشقی که دیوونشم ولی .............
ازش بنویسم تو سن سی سالگی اول جوونی با یه بچه دو ساله خیلی دلم براش میسوزه (روحش شاد )
اره دیگه تو این حالو حوای دیوونگیه ما این قضیه هم که پیش اومد دیوونگیم به بالاترین حدش رسید مخصوصا که عشقمو دوباره دیدم و چند روزی که اومدم خونه فقط کارم گریه و دیوونه بازی شده تازه تو این همه گیر و دار امتحانم دارم
حالا یه چیزایی براتون میذارم شلید خوشتون اومدو نظر دادید
نوشته زیر ایمیل یک پسر مستمند برای خداست :
با سلام....
خدا جان!حر فهایم را توی نیمساعت باید برایت بنویسم.خودت می دونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفحه ی کلید چقدر عرق می ریزم.
خدا جان!از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش می کنی٬هم خوشحال شدم و هم ناراحت.
خوشحال به خاطر اینکه می تونم درد دلم رو بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خونه کامپیوتر نداریم .یک اتاقی مال اقا جان و ننه مان است ویک اتاق هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتی نو داریم که اکبر اقا بزاز٬خواستگار خواهرم زهرا برایمان آورده و یک کمد که همه چیزمون همان توست.
آشپز خانه مون هم توی حیاط هست که تازه اقا جان با آجر ساختش.من هم مجبورم برای اینکه به تو ایمیل بزنم دو هفته برم پیش رضا ترمزی کار کنم تا بتونم پول یک ساعت کافی نت را در بیارم.
خدا جان جون هر کی دوست داری زود به زود ایمیل هات رو چک کن و جواب مرا بده.من چیز زیادی نمی خوام.
خدا جان اقا جانم سه هفته است هر دو تا کلیه هاش از کار افتاده و افتاده توی خونه.خیلی چیزی بدی است.
خدا جان !من عکس کلیه رو توی کتاب زیستم دیدم ٬اندازه لوبیاست.شکم اقا جان هم مثل نان بربری صاف است !برای تو که کاری نداره.اگه می شود یک دانه کلیه برایمان بفرست.من اقا جانم را خیلی دوست دارم.
الان بغض توی گلوی من است.ولی حواسم هست که این ادم های توی کافی نت که همه شیکن٬نوشته های مرا دزدکی نخوونند.چون می دونم حسابی به من می خندندو مسخره ام می کنند.
خدا جان اگر می شود یک کاری بکن این اکبر اقا بمیرد .ابجی زهرایم از اکبر اقا بدش می اد٬اما ننه می گوید که اکبر اقا شوهر زهرامان بشه٬وضعمون بهتر می شه. خدا جان اکبر اقا چهل سال داره و تا حالا دو تا زنش مردند٬ابجی زهرام فقط سیزده سال سن داره.
خدا جان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حر فهای روی صفحه کلیدروپیدا می کنم.
خدا جان اگر پول داشتم هر روز برای تو ایمیل می زدم.خوش به حال ادم های پولدار که هر روز براین ایمیل می زنند.تازه همایون پسر همسایمون می گفت با تو چت هم کرده ، خوش به حالش.
راستی خدا جون،چه خوب شد به ما تلویزیون ندادی.یه بار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که ادم های توی تلویزیون چه غذا های خوشگلی می خورند ،حتماً خوشمره هم هست نه؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهنم مزه نمی کرد .بعضی وقت ها٬ننه که از رختشویی بر می گرده با خودش پلو می آره.خیلی خوشمزه است. خدا جان.ننه میگه این برکت خداست دستت درد نکنه.
راستی خدا جان تو هم حتماً خیلی پولداری که خونه ات رو توی اسمون ساختی .تازه من عکس خو نه ی ییلاقی تو رو دیدم.همون که روی زمین هست و یه پارچه سیاه روش کشیدی.خیلی بزرگ هست ها.تازه اون همه مهمون هم داری حق داری که روی زمین نیایی ٬ چون پذیرایی از اون همه ادم خیلی سخته.
ما اصلاً خونه مون مهمون نمی اد چون ما اصلا کسی رو نداریم.ولی اقا جانم میگه که اگر کسی بیاد
ساعتش را می فروشه و میوه و شیرینی می خره.
ما مهمونی هم نمی ریم چون ننه می گوید بد است که یه گله ادم برود مهمانی.
خدا جان وقت دارد تموم می شه اگه بیشتر پول داشتم می موندم و باز برات می نوشتم.ولی قول می دم دو هفته دیگه که مزدم رو گرفتم باز بیام و برات ایمیل بنویسم.خدا جان به خاطر اینکه درسهام خوبه از تو تشکر می کنم.
تازه به خاطر اینکه همه توی خونه همدیگر رو دوست داریم هم دستت رو می بوسم.
من می دونم که بعضی از ادم های پولدار خودکشی می کنن٬ولی من هیچ وقت خودم رو نمی کشم.
تازه خدا جان من ادم هایی رو می شناسم که حتی اسم کامپیوتر رو نشیدند بیچار ه ها ٬شاید از اونها هم دفعه ی بعد برات نوشتم.
خدا جان نامه منو به کسی نشون نده و فقط خودت بخون. صبر کن......
اخ جون پنجاه تومن دیگه هم دارم.خدا جان٬جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا به خارجی برام ننویس.چون زبانم خوب نیست هنوز.
اخ راستی خدا جان یادم رفت حسن مون داره دنبال کار می گرده.یک کار بی زحمت براش جور کن.هادی هم ابله مر غان گرفته.اگه برات زحمتی نیست زودتر خوبش کن.حسین هم و قتی ننه میره رختشویی همش گریه می کنه.
ابجی فاطمه مون هم چشماش ضعیف شده ولی روش نمیشه به اقا جان بگه ٬چون میگه پول عینک خیلی زیاده.اگه میشه چشمای ابجیم رو هم خوب کن.
خب....وقت تمومه دیگه پدرم در اومد خدا جان مهربان.اگه زیاد چیزی خواستم معذرت می خوام ٬هنوز خیلی چیزا هست ولی روم نشد.دست مهربونت رو از دور می بوسم .راستی خدا جان ننه بزرگ ارزو داره که بره مشهد پا بوس امام رضا .یک کاری براش بکن بی زحمت.باز هم دست و پات رو می بوسم.
منتظر جواب و کلیه هستم.دستت درد نکنه
........................................
خواست دکمه ارسال رو بزنه دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی رفت یهو کامپیوتر خاموش شد.
سلام چنتا عکس براتون میذارم شاید خوشتون اومدو نظر دادید
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود ازما میگریخت
چند روزی است حالم دیدنیست حال من از این و ان پرسیدنیست
گاه بر ری زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفاءل میزنم "حافظ دیوانه فالم
را گرفت یک غزل امد که حالم را گرفت :ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم
من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم، و ندايي که به من مي گويد: گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است ....
تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم.
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است .
سعي کن هميشه تنها باشي چون تنها به دنيا آمده اي و تنها مي ميري بگذار عظمت عشق را هيچ گاه درک نکني چون آنقدر عظيم است که تو را در زندگي نابود مي کند اما اگر عاشق شدي... فقط يک نفر را دوست بدار بخند،گريه کن و قدم بردار تنها براي يک نفر! برای یک نفر یک نفر یک نفر
روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه كند؟ من هم زير آن نوشتم:بايد صبر كند براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست، براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم
آنگاه كه غرور كسي را له مي كني آن گا كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني آن گاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي انگاري مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟ به سوي كدام قبله نماز مي گذاري كه ديگران نگذارده اند؟
خدايا شكرت كه غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشك را آفريدي چرا كه اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم اين واقعيت است ؛ من انقدر نمك نشناس هستم كه تنها تو را در غم هايم صدا مي كنم چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم.
سلام امروز داشتم به پستی دخترا فکر میکردم (البته تو این حرفام ۲خترای با معرفت و با شخصیت جا ندارن) واقعا این دخترا کاری جز الا فی و تفریح های الکی کاری ندارن دخترا اصولا ۲ دسته اند ۱: اونایی که ظاهر و باطنشون یکیه حالا یا سوسولن یا حزب الله اگرم کسی رو سره کار میذارن یا میخوان کسی رو اذیت کنن صادقانه اذیت میکنن (که سگشون شرف داره به دخترای دسته دومی ) ۲:دسته دوم اونایی هستن که ظاهرشون با باطنشون از این تا اونجا فرق داره دخترایی که با حجاب و ریا دین داری الکی میخوان پسرای حزب اللهی رو گول بزنن یا مثلن میخوان بگن اره ما هم هستیم به ما هم میگن دین دار که من بیش از حد با این دخترا دشمنم و بد حالشونو میگیرم چون همینا باعث میشن که پسرا از دینو زندگیو همه چیشون زده بشن .................
حالا اینا رو ولش کن اصلن دخترا ارزش صحبت کردنو ندارن اههههههای پسرا اصله حالتون چه جوره من که بد جوری میخوام حاله این دخترا رو بگیرم شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چنتا حدیث از امام جواد به مناسبت شهادت این بزرگوار
القصد الی الله تعالی بالقلوب أبلغ من إتعاب الجوارح بالأعمال با دلها به سوی خداوند متعال آهنگ نمودن، رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است.
پس سعی کنیم دلهامان را به خدا نزدیک کنیم نه با ریا و تسبیح به دست گرفتن و.......
الثقة بالله ثمن لکل غال و ُسلّم الى کل عال اعتماد به خدا بهاى هر چیز گرانبها است و نردبانى به سوى هر بلندای
ثلاث من کن فیه لم یندم : ترک العجلة ، و المشورة ، و التوکل علی الله عند العزم سه چیز است که هر کس آن را مراعات کند ، پشمیان نگردد : 1 - اجتناب از عجله ، 2 - مشورت کردن ، 3 - و توکل بر خدا در هنگام تصمیم گیری
تو را دیشب من از لحن بغض هایم ، خوب فهمیدم... تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم ، سیرنوشیدم .
تو می آیی !می دانم که می آیی!! و بر ابهام یکبودن ، نگین آبی احساس می بندی و از تکرارپوچ لحظه های سرد
تنهایی ، مرا به نبض پر کار شکفتن می نشانی.
خوب می دانم که پروانه نشانت را باید میان قاصدک ها دید میان قاصد کهایی که ازمن
تا نهایت!! دورمی شد که تو می آییومن را از نگاه سرد آیینه ،شبیه دختری از جنس یک پرواز،میان گرمی
دستان پر مهرت دوباره ،باز می گیری ..آری مهربونم تو می آیی و من این را شبیه حجم بوییدن مطبوع از
اقاقی های سر گردان !شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان ، دوباره ، خوب ، فهمیدم..!!
می دانم که می آیی و من را،در حریم امن چشمانت ،به آرامش؛ به فردایی پر از شوق و تپش های
مقدس می رسانی !!!!!!
ندانسته عاشق شدم،دانسته گریهکردم
ودانسته درونخود شکستم
نگاهم سراسر اشتیاقبود
نگاهم حاکی از تپیدن قلبمبود
نگاهم لبا لب،نیازبود
نگاهم شکوه از تنهاییبود
نگاهش...........
نگاهش خندهبود
نگاهش شیطنتبود
نگاهش بی مهریبود
نگاهش شکستن قلبمبود
نگاهش رد نگاهمبود
خدایا چه سخته جدایی چه سخته دوری از یار وتنهایی
ولی سخت تراز آن انتظار است
همان انتظاری که به امید من اتصال میدهد
یعنی ممکن است بار دیگر خوشبختی با او بودن را در آغوش بیگیرم
ممکن بار دیگر طعم شیرین با او بودن را بچشم .
خدایا مگر من چه گناهی به درگاهت کردم که قلبم را عاشق آفریدی
خدایا جرم من دوست داشتن است
من این جرم را با جان و دل می پذیرم
به شرط آن که مجازاتش رسیدن به او باشد.
خدایا من او را با ذره ذره وجودم دوست دارم او را با قلبم می پرستم با نگاهم ستایش می کنم .
خدایا ما را به عذاب جدایی و دوری مبتلا مکن
من برای هر لحظه ای که با او باشم به اندازه هزار رو یک شب شهرزاد تو را شکر می گویم.
خدایا مرا با گناه دوست داشتن در آتش دوزخ بسوزان
اما با ننگ بی وفاییبه بهشت پریان مبر .
خدایا چرا دست سرنوشت این قدر بی رحم است
که ضربان قلبم , اکسیژن نفسم , مایع حیاتم ,
عشقم را از من جدا ساخته و در دستان دیگری گزارده.
خدایا این عشق از آن من است تا قیام قیامت به انتظار اویم .
من این لحظه سخت و تلخ انتظار را به امید رسیدن به او تحمل می کنم .
من زهر کشنده جدایی را ذره ذره در وجودم فرو می برم .
شلاقهای شکنجه گر سرنوشت را بر تن رنجورم به یادگار می برم تنها به امید رسیدن به او .
خدایا من او را بعد از تو می پرستم او را به من بازگردان...او را به من بازگردان .....
در فراق تو نالان مانده ام تك درختي در بيابان مانده ام چون سرابي خشك و عطش مانده ام برگ زردي خشك و رقصان ما نده ام
بر لبهء دنيا قدم زنان مي روم در غروبي قرمز رنگ تورا در بالاي آسمان نقاشي ميكنم و نجوا كنان در گوشت تمام غزلهاي دنيا را مي خوانم ، با تو من پرسعا دتم من ، با تو من شاه ماهي درياها هستم هر قدمي كه برمي نهم و هر نفسي كه ميكشم بخاطر توست اين عشق كه در درونم جريان دارد را هيچكس نميتواند بگيرد ..و مهربونم عاشقانه دوستت دارم ....
+ بي تو در اين فاصله ها خواهم مرد مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد تو كه رفتي همه ثانيه ها سايه شدند سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد
شکستن جناق و بازی يادم تو را فراموش!
مدتهاست که يادم تو را فراموش شده!
آن زمان جريمه فراموش کردن يادم
هديه ايی کوچک را برای من به ارمغان میآورد
و اکنون
جريمه فراموش کردن يادم
بيرون ريختن تمام ياد و خاطراتمان از ذهن وقلبم است
ای کاش هيچ وقت بزرگ نمی شديم!!
راهی برای اِتمام خستگی هایم یافته ام ، هر شب زیر باران های زمستانی
که گونه هایم را نوازش میدهد خستگی هایم را به باد میسپارم تا با خود ببرد.
از اعتراف حراسی ندارم زیرا آن را باور کرده ام همان گونه که می خواستم
آری آن گونه که میخواستم ، همیشه آن گونه که میخواهیم ، آن گونه که خود
درک میکنیم چیزها را باور مبکنیم.
در گوشهایم زمزمه ایست که میگوید سکوت کنم و واژه ها را به سیاهی نکشانم.
در قصه ها نخواهند نوشت که چگونه به ناامیدی رسیدم.
دیگر هیچ کس زمزمه نخواهد کرد که توجیح یک گناه باعث مرگ یک انسان شد.
دیگر هیچ شعری قصه ی مرا نخواهد سرود .
و در دفتر خاطراتتان نخواهید نوشت که چگونه مرا از پای در آوردید
در رویاهای شبانه ام
آنجا که تنهائی
تا مغز استخوانم رسوخ می کند
یادت مرهمی است
برای گذر از ثانیه های بی رحم زمان
از هیاهوی واژه خسته ام
من سکوتم را
از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت
روشن ترین واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ
خونسرد ترین واژه نیست
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم
شبی - شاید امشب
زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت
و همزمان
پائین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت :
پایان
مرغک پر بسته ی بام توام
حضرت ارباب کنیز توام
در سر دستت سند حرف من
حکم کنیزی تو پی بست من
رزق مرا مادرم از اشک داد
شیر مرا با نمک اشک داد
شد دلم از عشق تو در شور و شعین
بر دل من حک شده عبد حسین
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل ازهر فریادی لازم است ...
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت درتهاجم با زمان آتش زدم ٬ کشتم